يكي دستي كشيد و گفت چرا بو كن، بو كن، بوي عطر مي دهد! ديگري چفيهاش را به مزارش ميكشيد، يكي هم صورتش را، هر كس به گونهاي!
شك، بله بعضي هم شك داشتند، دست ميكشيدند، بو ميكردند، دوباره پشت دست ميكشيدند بو ميكردند، يكي ميگفت بوي گلاب نيست! ديگري گفت از اين عطرهاي پارافيني است!
خودش اما گوشهاي نشسته بود و به همه ما ميخنديد!